محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1382

تاريخ الطبرى ( فارسي )

عدى سوى خالد رفت كه در سنح بود و گفت : « اى خالد سه روز صبر كن تا پانصد مرد جنگاور به تو ملحق شود كه به كمك آنها با دشمن جنگ كنى و اين بهتر است تا با شتاب به جهنمشان برانى و به آنها مشغول شوى » و خالد پذيرفت آنگاه عدى سوى قوم بازگشت كه كس فرستاده بودند و يارانشان از بزاخه به دستاويز كمك آنها آمده بودند و اگر چنين نبود طليحه رهاشان نمىكرد . عدى سوى خالد بازگشت و اسلام قوم را خبر داد . آنگاه خالد سوى انسر روان شد و قصد طايفهء جديله داشت عدى به دو گفت : « قبيلهء طى چون مرغى است كه طايفهء جديله يكى از دو بال آن است چند روز مهلت بده شايد خداوند جديله را نجات دهد چنان كه غوث را نجات داد . » و خالد پذيرفت . آنگاه عدى سوى آنها رفت و چندان سخن كرد تا با وى بيعت كردند و خبر اسلامشان را براى خالد برد و يك هزار سوار از آنها به مسلمانان پيوست و اين بركتى عظيم بود كه از سرزمين طى برخاست . ولى به گفتهء هشام بن كلبى وقتى سپاه اسامه بازگشت ابو بكر به كار جنگ مرتدان پرداخت و با سپاه بيرون شد و سوى ذو القصه رفت كه در يك منزلى مدينه بر راه نجد بود و آنجا سپاه آراست و خالد بن وليد را سالار سپاه كرد و ثابت بن قيس را بر انصاريان گماشت و به خالد سپرد و گفت كه با طليحه و عيينة بن حصن كه در بزاخه ، يكى از چاههاى بنى اسد بودند جنگ اندازد و به ظاهر چنين گفت كه با سپاه همراه خويش در خيبر با تو تلاقى مىكنم و اين خدعه بود زيرا همه مردم را با خالد فرستاده بود و مىخواست اين سخن به دشمن برسد و بيمناك شود . آنگاه ابو بكر سوى مدينه بازگشت و خالد بن وليد برفت و چون نزديك قوم رسيد عكاشة بن محصن و ثابت بن اقرم عجلى هم پيمان انصار را پيش فرستاد چون